مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

181

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفته است : سرى دارد كل و هر جاى موئى رسته دور از هم * مگس گوئى بر اطراف كدوى خشك ريدستى چون خواجه شهاب الدين از كنيزك اين سخن بشنيد ، از دكه به زير آمده ، كمرگاه دلال بگرفت و گفت : اى پليدك ، كنيزى را بسوى ما آوردى كه ما را يكىيكى هجا همىگويد . در آن هنگام ، دلال دست كنيزك گرفته ، روان شد و گفت : به خدا سوگند من در تمامت عمر از تو بىادب‌تر كنيزى نديده‌ام و از تو شومتر كسى را دچار نشده‌ام . كه امروز روزى مرا ببردى و از تو سودى نبردم ، مگر طپانچه‌هاى بازرگانان خوردم . پس از آن دلال ، كنيزك را نزد بازرگانى كه خداوند بندگان و غلامان بود ، بياورد و با كنيز گفت : راضى هستى كه ترا بدين بازرگان ، خواجه علاء الدين بفروشم ؟ كنيزك جواب داد : اى دلال ، اين بازرگان نيز كل است و شاعر از براى مثل او گفته است : اى خواجه ترا سرى چو طاسى * ماليده و سرخ‌روى و محكم موئى نه در او اگر بود نيز * از تنهائى گرفته ماتم آنگاه دلال ، او را بسوى بازرگان ديگر برد . كنيزك او را نظر كرده ، ديد كه زنخ‌اش دراز است . گفت : اى شومترين دلالان ، مگر نشنيدهء كه هركرا زنخ دراز است ، او از خرد بىبهره است ؟ و شاعر درين معنى گفته است : قد تو كوته است و ريش دراز * هردو بادند بر تو ارزانى آن يكى همچو روز پائيزى * وان دگر چون شب زمستانى در آن هنگام دلال ، كنيزك را بازگرداند و گفت : بيا تا ترا نزد خواجهء تو برم . سودى كه امروز از تو به من رسيد ، بس است . كنيزك در بازار به پيش و پس